تندیس..
در بت خانه قلبم تنديسے ازتو ساختــــــــــــــــم
كه هيچ ابراهيمے
راضےبه شــ ـ ـ ــــكستن آن نيســـــــــــــــت ...
در بت خانه قلبم تنديسے ازتو ساختــــــــــــــــم
كه هيچ ابراهيمے
راضےبه شــ ـ ـ ــــكستن آن نيســـــــــــــــت ...
جغرافیاے کوچکـــ من بازوان تو ستـــ
اے کاش تنگـــ ترشود این سرزمین

ماه مهر است و دلم مدرسه ای می خواهد
به بزرگی دل خسته این شاگردان
با صفا مدرسه ای دور ز هر تجدیدی
همه اش جمعه به تعطیلی یک تابستان
مکتبی کاش بسازیم در این نزدیکی
تا در آن کودک دانش نشود سرگردان
یا معلم نکند بسته ده تایی را
تا سر برج دگر قرض برای مهمان
کاش می شد ننویسند به چشمی پر آب
کودکان بر دل خون پدر بابا نان
من نمی دانم اگر باز قطاری باشد
جامه را مشعل مهری کند آیا دهقان
روبهک قالب ناچیز پنیری را باز
می رباید به فریب از نوک زاغی خوشخوان
مرده گاوی که دهد شیر به کوکب خانم
بر سر سفره او سر زده آید مهمان
فصل باران گهرهای فراوان شاید
رفته از جنگل خوش آب و هوای گیلان
گفته تصمیم گرفته است که کبری امشب
تا کتابش نشود خیس به زیر باران
از قضا گرگ به این گله زده از غصه
تا به فریاد نخندد ز دروغی چوپان
اکرم عاطفه ها گشته سه روزی بیمار
موش بدجنس شبی خورده هما را دندان
مشق شب گر که نوشتیم و کتابی خواندیم
مقصد آن است که از این همه باشیم انسان...
دلم بهانه می گیرد برای آغوشت
چقدر تنهایی کنار زمین
یاد تو می افتم.
من عشق توام
هیچ جیز نیستم
عاشق توام
هيچ چيز ديگری نيستمنباشی
نيستم.
نه!
تو را با هيچ چيز عوض نمیکنم
حتی با زندگی!
تو فردایی.. همان که باید بخاطرش زنده بمانم.
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !!!

همه چیز در یک آن اتفاق می افتد
لحظه ای که خیره می شویم به چشم های هم
تو شعرت را فراموش می کنی
و من همه ی دنیا را..
گناه نه
چاره ای نبود ؛
طعم سیب می داد لبهایت
طاق زدم بهشت را ، با آغوشت ...
بوسه هایت انار را می ترکاند
...
نفس هایت سیب را می رساند
...
آغوشت ابر را می باراند
...
پائیز ترینی
تو...

بسي گفتند : دل ازعشقـ بر گير !
كه نيرنگ است وافسون است و جادوست !
ولي ما دل به او بستبم وديديم
كه او زهر است اما...
نوش داروست !

تا از عشق ابدیتی بسازم.
تا در تاریخ...
ماندگار شوی!!!

گرفته است..

تـــــــــــــــو که نباشی... غنچه های لبـــــــــــهایم نمیشکفد و پژمرده می شوند تو اگر نباشی هوای قلــــــــــــبم مه آلود است و آســـــــــــــــــــــــمان چشــــ ـــــمانم همیشه ابــــــــــ ـــــــــــری...!!!
+ برای زنـــــ ـــــــدگی
نه سقف می خواهم نه زمیـــــــــن!!! نقشه ی جغرافیایی دستهایت کافیست..
مرغ عشق فخر فروشی مکن....
معشوق تو نیز به لطف قـ ـفـ ـس است که وفادار مانده ....!!!
امـا تـو صدایمـ کــنی بـرمـے گـردمـ . . .
سادگـے کودکانهـ امـ را مـیبینـے؟!!!!

چیزی از تو را با خود می برد....
زمان...غارتگر غریبی است!
همه چیز را بی اجازه می برد
تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند...
حس دوست داشتن تو را....................!!!!!!
قرارمان فصل انگور
شراب که شدم
بیا......
توجام بیاور
من جان...............
این تب خواستن توست که مداوم بالا میرود ...
شب ها آوار میشود بر سرم و ...
تازیانه حسرت میزند بر تنم !
جانم به لب میرساند اما ...
رهایم نمیکند !
و اکنون ...
باور کن ...
دل انگیز ترین پناه دنیاست میان بازوانت !!
جایی که از مردن هم نمیرسم !
و تو ...
مرا به خاک نه ...
در آغوش خود آرام کن ...
قول میدهم هرگز نمیمیرم !

من کاملاً صحرا
تو کاملاً باران؛
دیدار ما آغاز یک حسّ خوشایندست.
و تو عین عشقی
که با حضورت
مرا تا قاف
پرواز می دهی
که وســــــــوسه میکند
من را برای پیــــــــامبر شدن !!!

اذان افطارش را تو بگو...
که بر می گردم
و بی خیال عزیزهای مصری و یعقوب های چشم به راه
چنان به خود می فشارمت
که هفتاد و هفت سال تمام
باران ببارد و گندم درو کنیم..!هــِـی مـــــرد !
آغــــوش بـُــگشـــــا
تپش های ِجـــنون وار ِ قلب ِ عــریان ِ تـــو را
مـــن ، دلـــ تنــگـــ ـم امشب !
