شب یلدا...

چه زيباست شب يلداي من..طولاني ترين شبي که به تو

فکر می‌کنم و با نگاه پر مهرت شب سياهم

لبريز از نور عشق ميشود معبودم..

يلدا مبارک هیوای من..

شانه هایت..

سر بروی شانه‌های مهربانت میگذارم

عقده‌ی دل میگشاید گریه‌ی بی‌اختیارم

از غم نامردمی‌ها بغض‌ها در سینه دارم

 شانه‌هایت را برای گریه کردن دوست دارم.....

چند نفر به یک نفر؟

تو

+چشمانت

+دستانت

+خند‌ه‌ات

+.............



چند نفر به یک نفر؟!!

تكرار...

تنــــــها برنامه ای كه

تكرارش آرزوی من است

پخش زنده‌ی نگاه توست...



+ برای تو که هر روز تکرار می‌شوی و تکراری نمی‌شوی...

باید کسی باشد...

همیشه باید کسی باشد
که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد...
همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد...
که وقتی صدایت لرزید بفهمد که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه...!!

بـُغض لــَعنـتي...

بــَراي چـَشمـآنَم 

نـماز بـاران بــِخوان

ايـن بـُغض لــَعنـتي

امـانَم را بـُريده است...

باران که می‌بارد...

باران که می‌بارد...
باید آغوشی باشد...
پنجره‌ی نیمه بازی...
موسیقی باران...
بوی خاک...
سرمای هوا...
صدای تپش قلب‌ها...
خواب هشیار عصرانه...
باران که می‌بارد...
باید کسی باشد....................

مالک ِ مطلق...

لبخندِ تو
دلم را قرص می کند که هنوز هم
مالک ِ مطلق ِ تمام ِ گستره ای که در چشم هایِ تو جا گرفته است
منم !!!
از مهتاب و خورشید و ستاره گرفته تا
کوه و دشت و دریا ...

آفتابی شو...

بعد از باران نگاهم،
آفتابی شو ..!
رنگین کمان "بودنت" را ،
دوســـتــــــ دارم...!!

چشمهای ِ  بیقــرارَم...

یادَم باشد بگویـَمَـت

دیگر از این لبخنـدهآ

آن هم ناگهـــانی،

نثـآر ِ چشمهای ِ

بیقــرارَم نکنی؛

دلــَم

طاقت این همـِ عاشقی ِ یک جآ را ندارد !!!

دلتنگي...


                                                            از تمام عطرهاي دنيا تنها لحظه‌اي

                                                                   بويي شبيه آغوشت ميخواهم

                                                                      تا هوش از سر اين همه

                                                                              دلتنگي ببرد....

روزهای با تو بارانی...

از لحظه های تشنه دیدار ...

  تا روزهای با تو بارانی ...

 غم می کُشد ما را تو میبینی ...

دل می کِشد ما را تو می دانی ...

معجزه...

دستهایت معجزه است، وقتی دستهایم را می‌گیری.....................

من ساعتها نفس کشیدن را فراموش می‌کنم !!

دلبرکم...

دلبرکم دل تنگی را نمی شود نوشت !

نمی شود خواند !

نمی شود نقاشی کرد!

برایت اشـــ ـک می نویسم ...  ترجمه اش کن..



+ خونه بی تو خونه نیست قبر منه..........................


باکی نیست..

باکی نیست !

از ابرهای سیاه بی باران 

که جز توهم بر دوش ندارند

من می خواهم

در تــــو و آسمان بلندتـــــــــــــــــ

پرواز کنم

ابدیت را ...

همیشه مقصد پرواز های شاپرک

عـــشق است ...

تقصیر توست...

عطر تنت و گرمای آغوشت کافیست ... تا خلسه ای عمیق

کم ظرفیت ترین ظرف هشیاری

یا شراب ناب تو ...

کدام مقصر است

وقتی به لبهایت نرسیده ... روح می بازم

نقطه‌ی آغاز من....

تـــــــــــو

تنها ترانه ی دلنشین بی مرزی

بر موسیقی نیاز

و سکوت لحظه هایم


تـــــــــــو

باور صعودی

بی فرود

بر اندام حصارهای مکرر

و مــــن

بیمارو تب آلود

در هوای انتظارت

نفس می کشم آمدنت را

مــــن

یعنی عاشق ترین لیلی دنیا

و تو نقطه ی آغاز من ....

قاصدک..

راز خود را به قاصدک گفتم و

آنرا به باد سپردم...!!!

رازدار خوبی نبود...!!!

به تو نرسیده در آسمان پرپر شد...!!!

و

همه حال مرا فهمیدند..!!!


به تو مي‌انديشم..

همه در حسرت یک پروازند
من به پرواز نمی اندیشم
به تو می اندیشم
تو که زیباتر از اندیشه یک پروازی...



+ ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می‌اندیشم..

بی چتر ترین لحظه ی باران..

با تو بی چتر ترین لحظه ی باران خوب است..

شرجی ِ ناب غزل در شب گیلان خوب است..


با تو سرسبزترین باغ جهان خواهم شد..


تو که باران بشوی...حال درختان خوب است..


گرچه این خانه غمش حسرت فروردین بود..


تو بمانی...تب و شب گریه ی آبان خوب است..


من که ازکنج قفس خواستم آزاد شوم...


میله چون پلک تو باشد...غم زندان خوب است..


در پرستیدن تو جای پشیمانی نیست..


کفر اگر این شده گم کردن ایمان خوب است..

بدون تو..

نفس نمیکشد هوا

قدم نمیزند زمین

سکوت میکند غزل

بدون تو ...

یعنی همین..

بهشت و جهنم..

مردی در خواب با خدا مکالمه‌ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمی‌فهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند.

تو با همه فرق داری..

عزیز دلم تو با همه فرق داری !

ما در مقابل آفتاب خشک شده ایم اما ...

من یقین دارم که خداوند

خود در گل ِ تو دمیده است !!!

پنج وارونه..

چند درجه در مقیاس ریشتر

گسل های دل و دستم باید بلرزد

تا باور کنی

این پنج وارونه

که سنجاق کرده ام به سینه ام

زیر آوار این همه عشق

برای دست های تو می تپد..

هیوام............

برای توصیف لحظه ای از مهربانی‌های تو

زبان های زنده ی دنیا

آن قدر کلمه کم دارند

که از زبان اشاره هم

کاری بر نمی آید..

 و من با زبان بی زبانی

در پناه این همه سکوت

هنوز دست و پا می زنم..

علامت تعجب..

کجای این شعر پنهانت کنم

که بوسه‌هایت را از من ندزدند؟

کجای لب‌هایم علامت تعجب بگذارم

که طعم بوسه هایت

زیر این همه سوال نرود؟

کجای این آیینه های مه آلود

برایت بمیرم

که جهان به شکل مردنم نخندد؟

طلوع..

می دانم که آفتاب نیز

بر نمی آمد

اگر تو هر  بامداد

طلوع نمی کردی

از پس پلک هایت..


+ چشماتو وا کن که سحر تو چشم تو بیدار بشه...

حرفش را نزن..

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن..

حکمِ عشق..

بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !
بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !
با دلت ، دل حکم کن !
...حکمِ دل :
هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ...
...
دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ... پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .
این دلِ من !
رو بکن حالا دلت را ...!
دل نداری ؟!
بُر بزن اندیشه ات را ...
حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم ... !!!

دوستت دارم..

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

دوستت دارم  را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !