صرفا جهت ثبت در تاریخ :))))
+ کشف هیواییم بود..
+ خدایا همیشه هوامونو داشته باش...
+ کشف هیواییم بود..
+ خدایا همیشه هوامونو داشته باش...

تعطیلات 6 روزهی بین دو ترم رو خونهی مامان اینا بودم که خیلی بیتاب مامانیه...تا یاد یه خاطرهی کوچیک میافتیم زارزار گریه میکنه و به سختی میتونیم آرومش کنیم...همش به هیوا میگم پارسال این موقعها فکرشم نمیکردم که امسال نه مامانی باشه نه آقابزرگ...روحشون شاد...
ترم جدید از پنجشنبهی قبل شروع شد...بالاخره این تب بافتنی بافتن که این روزا همهگیر شده منم گرفت و توو اون چند روز که خونهی ماماناینا بودم کاموا گرفتم که مامان بهم بافتنی یاد بده...الان من یه ممول بانوام که سه مدل بافت یاد گرفتم و شالگردن هیواییم رو با یه پیچ وسطش دارم میبافم...حسابی راه افتادم و باز در راستای پیشرفت پشتکار و ارادهم خیلی بهم حال میده...چرا که قبلاها هزار بار دوست داشتم یاد بگیرم ولی همش به بهونههای الکی دنبالش رو نمیگرفتم...
دیشبم تا ساعت 2:30 گذشتهی اصغر فرهادی رو دیدیم و خـــیلـــی لذت بردیم...
+ دلم میخواد بگم زندگی من بدون مشکل نیست و منم مرفه بیدرد نیستم...ما هم مشکلات ریز و درشت خودمون رو داریم که توو هر زندگیای هست...فقط من کلا آدم مثبتنگریام و دلم میخواد اون چیزی که توو ذهن خودم و همه میمونه شیرینیهای زندگیم باشه...و مهمتر اینکه من دارم یاد میگیرم چطور از کوچکترین شادیهای زندگیم لذت ببرم...