گزارش تعطیلات...
سال نوی همگی مبارک...امیدوارم امسال واسه هممون پر از سلامتی و برکت و آرامش باشه 
ما سال تحویل رو خونهی ماماناینا بودیم...ماماناینای هیوایی هفتهی اول رو تهران نبودند...روز سوم عید رو رفتیم خونهی خاله بزرگه با ماماناینا که لیلا و درسا هم بودند و خیلی عالی بود...عصرش من و هیوام برگشتیم خونه و فرداش رو رفتیم بیرون...ناهار رو فلوت تجریش خوردیم...بعد رفتیم سورتمهی تهران که هواش عالی بود و خودشم تجربه ی جالبی بود بعدم از بازارچه یه کم خرید کردیم و بستنی خوردیم و اومدیم خونه و سینا هم شب اومد و تا آخر هفته خونه ی ما بود...چهارشنبهش گوشیامون رو عوض کردیم و الان هیوایی آیفون و منم سامسونگ دارم که کلی قابای خوشگل براش گرفتم و کلی دوسش دارم...جمعه غروب هم مامان و بابای هیوایی رسیدند که من شام درست کردم و اومدند خونهی ما و کلی اخبار جدید از فامیل به دستمون رسید
شنبه من رفتم تهران که خاله و لیلا و درسا و رویا خانوم اینا خونهی ماماناینا بودند و خیلی خوب بود...خاله اینا تا یکشنبه صبح موندند...من و مهسا رفتیم بیرون و من کیف و کفش گرفتم واسه کلاس زبانم...عصرشم با هیوا قرار داشتم...رفتیم تجریش لازانیا خوردیم و قاب گرفتیم واسه گوشیامون و بعدم رفتیم خونهی دایی حسین اینا که عزیز و آقا جون و خاله بزرگهی هیوایی هم اونجا بودند...خوب بود...فرداش هیوایی برگشت که بره شرکت و من با مامان و باباش و سینا رفتیم خونهی ماماناینا که خیلیییی خوش گذشت فقط جای هیوام خیلی خالی بود...
بعد از ظهر همه رفتند و شب تگرگ و طوفان تهران بود که باعث آب دادن لولههای خونه شد و خیلی وحشتناک بود...روزهای خیلی خوبی رو داشتیم این چند روز خدا رو شکر...شبا من و مهسا و شقایق تا ساعت 2/30 اینا بالا بیدار میموندیم و می خندیدیم...
پنجشنبه صبح هیواییم اومد و بعد از 5 روز دیدمش...دلم براش یه ذره شده بود

سیزده به در آرومی داشتیم...دیروزم برگشتیم خونه و دیشب رفتیم خونهی مامان هیوایی...توو این تعطیلات هیچی زبان نخوندم

ولی فیلم سینما پاردیزو رو دیدم که عاااالی بود و الان هم دارم کتاب سهشنبهها با موری رو میخونم و لذت میبرم
+ دوستت دارم خدا جونممممم...مواظبمون باش مهربونترین ![]()
وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم