چهارشنبه‌ی قبل نامه‌ی مهمان رو از موسسه گرفتم و چمدون بستیم و شب راه افتادیم...و من تمام راه رو خوابیدم صبح زود رسیدیم و مستقیم رفتیم خونه ی دایه...هیواییم رفت یه حلیم دبش خرید و بر بدن زدیم...هانا هم اونجا بود و خوب بود...نزدیک ظهر بارین و باران اومدند...کلی بزرگ شدند و شیطون‌تر و بلاتر...کلی از دستشون خندیدم...عصری رفتیم یه دور زدیم و رفتیم خونه‌ی عموی هیوا که خوب بود...اون یکی باران هم خیلی بامزه شده بود...شب اونجا بودیم و صبح رفتیم بهشت محمدی ..یه عاااااالمه سر خاک بابا نشستم و دلم باز شد...بعدم آقا بزرگ و دایی و بعد اومدیم خونه...عصر عمه‌اینا اومدند...شله زرد درست کردم که عالی شد و شب همه اونجا بودند...خیلی خوش گذشت...بچه‌ها بزرگ شدند و دوست داشتنی...شنبه صبح با مهسایی جونم رفتیم سفیر امتحان دادم که توو writing دوتا غلط برام گرفت...ناهارش خونه‌ی عموی هیوایی بودیم به صرف یه دلـــــــــــــــمه‌ی معرکه...بعد کتابمو چک کردمو دیدم کاملا درست بوده writingم...عصری با هیوایی یه سر رفتیم خونه‌ی نگین جونم یه 20 دقیقه نشستیم و رفتیم سفیر که من اعتراض دادم...هر چند نمره‌م 20 شده بود

شب من رفتم خونه ی دایه و هیوا رفت خونه ی عموش...بارین و باران اونجا بودند که خیلی خوب بود...یکشنبه شادی جونم اومد دم پارک دنبالم بعدم با نگین و آیرین و آترو سه را ادب قرار داشتیم و رفتیم کلی چیپس و ماست خریدیم و رفتیم امیریه...سمیه هم اومد...کلی عکس انداختیم و خندیدیم...عــــــــــــالی بود...بعدم آبمیوه خوردیم و بچه‌ها رفتند...موندیم من و نگین و شادی...میدون اقبال هیوا رو دیدیم و خوب بودبعد رفتیم دفتر مونایی و کلی خوش گذشت...بعد شادی و نی‌نی منو گذاشتند دم خونه و رفتند...عصری بازم باران و بارین اومدند و کلی برام شعر خوندن...بعد هیوایی اومد دنبال من و مهسا و رفتیم خونه‌ی عمو بهروز عزیــــــــــزم...

عالی بود...کلی با رضوان و مائده خندیدیم...آخر شب اومدیم خونه‌ی دایه...وسایلا رو جمع کردیم و صبح زود با کلی اشک از دایه و مهسا خداحافظی کردم و با هیوایی راه افتادیم سمت کرمانشاه...جاده بارونی و قشنگ بود...مستقیم رفتیم فرودگاه...هیوایی املت مخصوص و منم نسکافه با چیز کیک خوردیم و پرواز به سمت تهران...

+ از همون لحظه‌ی خداحافظی دلم واسه مَهســــا تنگ شد

+ خدایا شکرت بابت همــــه چی