سلاااااااااااام...
دیروز که دکور خونه رو تغییر دادم وسط کوزتینگ به این فکر کردم که وبلاگمم یه خونهتکونی اساسی میخواد...یه گردگیری درست حسابی...قالبش رو عوض کردم و حالا خیلی خلاصه وار و سعی میکنم به ترتیب بنویسم اتفاقات پیش اومده رو...
شنبه 1 آذر مهسای نازنینم اومد تهران...منم یکشنبه با چمدونم رفتم تهران و تا چهارشنبه مثل همیشه روزای عالیای رو با هم گذروندیم...
چهارشنبه 5 آذر صبح از خونهی ماماناینا رفتیم سمت مهرآباد و با کلی تاخیر پریدیم سمت مشهد...هتلمون مرمر بود که جزو هتلهای نوساز به شمار میاد و واااااقعا تمیز و عالی بود...خوب قاعدتا بهترین بخش سفر زیارت بود که خیلی حالمونو خوب کرد...مخصوصا شب اول ساعت 12 رفتیم حرم هوا مه آلود بود و خیلی حالت معنویای داشت...5 شنبه هم باز به زیارت و گشت و گذار و خرید سوغاتی گذشت و شب هم با قطار برگشتیم و جمعه صبح تهران بودیم...خیلی انرژی مثبتی داشت واسمون این سفر و خیلی بهمون خوش گذشت خدا رو شکر..
شادی جووونم چهارشنبه 12 آذر اومد که مترو قرار گذاشتیم و رفتیم انقلاب کلی گشتیم و رفتیم کافه ورتا و بعدم تجریش و بازارچه و قائم و ناهارم لانجـــین که عالی بود...بعد اومدیم خونه که هیوایی توو ایستگاه مترو منتظرمون بود لباس عوض کردیم و سوغاتی خوشگل گرفتم :) و بعد یه کم استراحت رفتیم رستوران جوان و یه شام عالی خوردیم...فرداشم صبح تا یه مسیری رفتیم و شادی جوونم رفت امتحان و منم رفتم خونهی مامان اینا...مهسایی هم جمعه رفت :((((
دیگه اینکه سهشنبه 2 دی شام عمو بهروز عزیزم و زنعمو جون اومدند خونمون که وااااااقعا خوشحالمون کردند...کلی برامون چیزای خوشگل و خوشمزه آورده بودند...تا دیر وقت آلبوم دیدیم و گفتیم و خندیدیم...فرداش من رفتم امتحان دادم و اومدم و رفتیم خونهی مامان اینا که به هممون خوش گذشت خدا رو شکر...بعدم با هیوایی قرار داشتیم و رفتیم دکتر که خدا رو شکر جواب خوبی گرفت عمو جونم و بعدم رفتیم مهمان صادقیه شام خوردیم و بعد عمو اینا راهی شدند ما هم برگشتیم خونه و جاشون خیلی خالی بود...
پنجشنبه 4 دی تولد سینا جون بود که یه جشن کوچولو داشتیم و بهمون خیلی خوش گذشت...
پنجشنبه 9 بهمن هم با هیوایی رفتیم انقلاب ناهار خوشمزه خوردیم و یه کم دور زدیم و رفتیم سینما ملبــــورن رو دیدیم که حرف نداشت...عالی بود...بعدم رفتیم کافه ورتای دوست داشتنی و وقتی اومدیم بیرون بارون میاومد و منم عااااشق تهران ِ بارونی...یه کم پیادهروی کردیم که حاصلش شد یه پازل هزار تکهی ایفل...بعدم اومدیم خونهی مامان هیوایی...
جمعه تولد مهسایی عزیز دلم بود...روز قبل کادوش رو هممون نقدی فرستاده بودیم...مامان هیوایی هم زحمت کشیدند و کادوش رو نقدی دادند :* غروبش هیوایی یه ایده داد و زنگ زدم به شادی مهربوووون و زحمت کشید کیک و شمع گرفت و برد دم خونه و مهسای عزیزم سورپرایز شد ( مرسی شادی که این روزا کلی برات زحمت دارم :**** )
این مدت همهی امتحانامو 100 شدم و یه پیشرفت عالی توو زبان داشتم و جایزه هم از آقای گلم استار باکس گرفتم...شبا با هیواییم فرندز میبینیم و جفتمون عاشقش شدیم...
بچههای چند ترم اخیر زبان عالین...حسابی باهاشون دوست شدم...کلاس هم عالیه...بین دو تا کلاس با بچه ها چای میخوریم و خوش میگذره...معلمهامون فوق العادهاند و کلی چیزی داریم یاد میگیریم...
دوتا اتفاق دیگه که توو این مدت افتاد این بود که با ویان نازنینم قدیمی ترین و از بهترین دوستام که حکم خواهر رو برام داره و الان پاریسه کلی حرف زدیم و عالیییی بود و نشاط یکی از بهتری دوستای دوران دبیرستان که بعد از دیپلم ازدواج کرد و رفت استرالیا و چند وقته که توو فیس*بوک همدیگه رو پیدا کردیم به لطف وابیر یه عااااالمه حرف زدیم و شنیدن صداش و اینکه همون نشاط ِ دبیرستان بود کلی خوووب بود..یه گل پسر هم داره به اسم Nate که خیلییی دوسش دارم...
هیواییییم بازم ازت خیلی ممنونم به خاطر همهی خوبیا و مهربونیات...خدا رو شکر میکنم به خاطر بودنت توو زندگیم...دوستت دارم عشقــــــــم...
و خدایا تو بهترینی...توی هر سختی و ناراحتیای میدونم که تو هستی...همیشه هوامونو داشته باش...