روز مرد...

هیس!

یواش تر خوشحالی کنید!

شاید کسی پدر نداشته باشد...

اینقد این طلای با ارزش را به رخ نکشید!

قدرشو بدونید...از کنارش بودن لذت ببرید.

دستهاشو بو کنید؛ ساعتها نگاش کنید.

پدر هدیه نمیخواهد؛ پدر خودش هدیه اس.

از دستش ندید! براش وقت بزارید...

خیلی ها حسرت دوباره شنیدن صدای پدرشونو دارن..

قفط یواش تر!

شاید کسی دلش برای پدرش تنگ شده باشه...

 

+ و تو که اومدی تا عزیــــزترین مرد ِ زندگیم باشی...روزت مبارک هیوای مهربونم...سایه‌ی عشقت همیشگی باد...

گزارش تعطیلات...

سلام...

سال نوی همگی مبارک...امیدوارم امسال واسه هممون پر از سلامتی و برکت و آرامش باشه

ما سال تحویل رو خونه‌ی مامان‌اینا بودیم...مامان‌اینای هیوایی هفته‌ی اول رو تهران نبودند...روز سوم عید رو رفتیم خونه‌ی خاله بزرگه با مامان‌اینا که لیلا و درسا هم بودند و خیلی عالی بود...عصرش من و هیوام برگشتیم خونه و فرداش رو رفتیم بیرون...ناهار رو فلوت تجریش خوردیم...بعد رفتیم سورتمه‌ی تهران که هواش عالی بود و خودشم تجربه ی جالبی بود بعدم از بازارچه یه کم خرید کردیم و بستنی خوردیم و اومدیم خونه و سینا هم شب اومد و تا آخر هفته خونه ی ما بود...چهار‌شنبه‌ش گوشیامون رو عوض کردیم و الان هیوایی آیفون و منم سامسونگ دارم که کلی قابای خوشگل براش گرفتم و کلی دوسش دارم...جمعه غروب هم مامان و بابای هیوایی رسیدند که من شام درست کردم و اومدند خونه‌ی ما و کلی اخبار جدید از فامیل به دستمون رسید

شنبه من رفتم تهران که خاله و لیلا و درسا و رویا خانوم اینا خونه‌ی مامان‌اینا بودند و خیلی خوب بود...خاله اینا تا یکشنبه صبح موندند...من و مهسا رفتیم بیرون و من کیف و کفش گرفتم واسه کلاس زبانم...عصرشم با هیوا قرار داشتم...رفتیم تجریش لازانیا خوردیم و قاب گرفتیم واسه گوشیامون و بعدم رفتیم خونه‌ی دایی حسین اینا که عزیز و آقا جون و خاله بزرگه‌ی هیوایی هم اونجا بودند...خوب بود...فرداش هیوایی برگشت که بره شرکت و من با مامان و باباش و سینا رفتیم خونه‌ی مامان‌اینا که خیلیییی خوش گذشت فقط جای هیوام خیلی خالی بود...

بعد از ظهر همه رفتند و شب تگرگ و طوفان تهران بود که باعث آب دادن لوله‌های خونه شد و خیلی وحشتناک بود...روزهای خیلی خوبی رو داشتیم این چند روز خدا رو شکر...شبا من و مهسا و شقایق تا ساعت 2/30 اینا بالا بیدار می‌موندیم و می خندیدیم...

پنجشنبه صبح هیواییم اومد و بعد از 5 روز دیدمش...دلم براش یه ذره شده بود

سیزده به در آرومی داشتیم...دیروزم برگشتیم خونه و دیشب رفتیم خونه‌ی مامان هیوایی...توو این تعطیلات هیچی زبان نخوندم

ولی فیلم سینما پاردیزو رو دیدم که عاااالی بود و الان هم دارم کتاب سه‌شنبه‌ها با موری رو میخونم و لذت می‌برم

+ دوستت دارم خدا جونممممم...مواظبمون باش مهربونترین

آخر سال...

سلام...صدای من رو از بین یک عالمه کار می‌شنوید :)))) بالاخره آشپزخونه تموم شد و اتاق خواب هم داره چیده می‌شه...با وجود خستگی ولی از این بوی تمیزی که از همه‌ جای خونه حس می‌شه لذت می‌برم..روزا تا عصر مشغولم و غروبا با هیواییم میریم بیرون دور می زنیم و خرید میکنیم..دیروز یه ماهیتابه رژیمی خوشرنگ و دو تا حوله‌ خریدیم...با کلی خرده‌ریز و خوردنی...عاشق حال و هوای خیابونام توو این روزای آخر اسفند...همه‌چی معرکه‌ست

آخر هفته‌ی قبل رفتم خونه‌ی مامان‌اینا که خاله بزرگه و لیلا و درسا هم بودند...مامان‌اینا توو حیاط نذری پزون داشتند...جمعه هم هیوا اومد دنبالم و رفتیم خریدهای هیوایی رو تموم کردیم و از بازار شوش یه کم خرده‌ریز واسه آشپزخونه خریدم و برگشتیم خونه‌ی مامان‌اینا...ناهار رو توو بهار خواب خوردیم و اومدیم خونه وسایل‌ها رو گذاشتیم و رفتیم خونه‌ی مامان هیوایی...فرداشم فاینالم رو دادم 100 شدم مهسایی عزیزم هم اومده

خوب دیگه...93 کم کم داره بار و بندیلشو می‌بنده...امسال به معنای واقعی کلمه زود گذشت...سال 93 خدا رو صد هزار مرتبه شکر سال خوبی بود برای ما...مخصوصا از نظر شغلی..سال 93 ارتباطم با خدا خیلی خوب بود و تقریبا نمازامو کامل خوندم و ماه رمضون قرآن رو ختم کردم...فیلم‌ها و سریال‌های خیلییی خوبی دیدم...کلی کتابای عالی خوندم...با دوستای دبیرستانم روزهای عالی‌ای رو داشتم...دو‌بار سنندج رفتیم و یه سفر عاااالی به مشهد...یــــــــــــه عالمه توو خود تهران گشتیم و جاهای خوب خوب کشف کردیم...زبانم یه پیشرفت خیلی خوب کرد...روزها و لحظه‌های سخت هم داشتیم که با توکل به خدا گذروندیمشون...

امسال روی خودم خیلی کار کردم که زیاد مایه نذارم واسه بعضی از آدما...یاد گرفتم که گاهی وقتا محبت کردن بی‌حد وظیفه به حساب میاد...یاد گرفتم فاصله‌مو با این اطرافیان و کسانی که انرژی منفی میدن بیشتر و حفظ کنم...توجه و تمرکزم رو گذاشتم روو زندگی خودم...تا حد زیادی موفق بودم...

امسال متاسفانه انجام یه سری از کارها رو به دقیقه‌ی 90‌شون می‌انداختم...دنیای مجازی مثل وایبر و اینستا و فیس‌بوک و وبلاگ‌گردی زیاد وقتمو می‌گرفت...چند وقته یه دفتر خیلیییییییی خوشگل گرفتم برای سال جدید...از اول سال تمام کارها و برنامه‌هامو برای سال جدید توش می نویسم...می‌خوام هفته‌ به هفته برای سال جدید برنامه‌ریزی کنم

واسه عید برنامه‌ی خاصی نداریم...هیواییم شیفت داره و تهران می‌مونیم...سال تحویل رو هم با مامان‌ایناییم...ان‌شالله...

سال نوی همگی پیشاپیش مبارک

+ خدایا خودمون و همه‌ی عزیزانم رو به تو می‌سپارم...سلامتی و برکت و آرامــــش رو در سال جدید ازمون دریغ نکن

+ هیوایی عزیزتر از جونم...بهترین همسر دنیا...امسال لحظات خیلی خوبی رو در کنارت داشتم...ممنونم از حمایت‌هات...ممنون که همیشه مشوقمی...ممنون که درکم می‌کنی...عاشقتممممممم...بی‌حد و مرز

خوش به حال روزگار...

این روزا صبح زود که دارم میرم موسسه با این درخت‌ها رو به رو میشوم و ناخودآگاه یکی از شعرهای فریدون مشیری رو زمزمه می‌کنم...

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار...

خوش به حال ِ روزگار...

از این روزا...

سلام...

دوشنبه‌ی هفته‌ی قبل امتحان میدترم داشتم و بعدش هفت تیر با مامان قرار داشتیم...یه کم دور زدیم و یه ناهار دونفره‌ی خوشمزه خوردیم و بعد از کلی گشتن بالاخره مانتومو گرفتم...بعدم دوتاییمون روسری گرفتیم و اومدیم بهارستان و بعدم از باغ سپهسالار من کیف و کفش گرفتم...از نان سحر دونات شکلاتی‌های داغ داغ گرفتیم و رفتیم خونه...سه‌شنبه صبح رفتیم بازار رضا رو زیر و رو کردیم ولی چیزی چشمم رو نگرفت :((( بعدم ماشین دودی سوار شدیم/ چای و ذرت خوردیم/ سلفی گرفتیم و کلی خوش گذشت...بعد مامان رفت و من یه کم واسه خودم توو بازار گشتم و عکس انداختم و یه مجسمه فرشته هم خریدم و اومدم سمت خونه که هیواییم منتظرم بود دم مترو...

پنج‌شنبه صبح با هیوایی رفتیم بازار بازم کلی گشتیم..ناهار رو رستوران مســلم معروف خوردیم که عااااالی بود...با ویوی باحال مردم توو بازار...بعد رفتیم کوچه مروی که خیلی جالب بود شکلات و نوتلا خریدیم...برگشتیم و یه ست برای هفت‌سین امسال گرفتیم...هیوا هم یه کم خرده ریز گرفت...یه ماهی فایتر هم خریدیم و عصرونه خوردیم با چای نبات و بازم ماشین دودی که من خیلی دوست دارم و خیابون‌های سنگفرش اطراف بازار...
پنج‌شنبه شب خونه‌ی مامان هیوایی بودیم که عموبزرگه‌شون هم اومده بودند و حکم بازی کردیم و خوش گذشت...

جمعه صبح رفتیم با هیوایی یافت آباد...بازار مبل شماره 3 که خیلی شیک بود همه‌چیزش...بعد رفتیم بهارستان ناهار خوردیم و رفتیم کوچه‌ برلن...من کلا عاشق اینم که توو اسفند ماه بیرون باشم و از حال و هوای قبل از سال نو لذت ببرم...و این مدت هم کلا دلم میخواست خیابون های خیلی قدیمی تهران رو با هیوا بریم...بعدش رفتیم باغ سپهسالار و از نان سحر چیز کیک خیلی خوشمزه گرفتیم و رفتیم باغ نگارستان...توو کافه تهرون نوشیدنی‌های عالی خوردیم و یه عالمه عکس اینستایی انداختیم و برگشتیم خونه...خدا رو شکر آخر هفته‌ی خیلی خوبی داشتیم...

+ دوستت دارم هیوایی که پایه‌ی همه‌ی شیطونی‌ها و آرزوهامی...مثل هر روز و همیشه خدا رو هزاران بار شکر میکنم بابت داشتنت عزیـــــــزترینم...

+ خدای مهربونم بابت همه ی داده‌ها و نداده‌هات شکرت که تو آگاهی به همه‌چیز...

 

اسفند اومده...

سلام... مگه میشه اسفــــند باشه و آدم نوشتنش نیاد...من عااااااااااشق اسفندم...حس تازگی و تمیزی و سرزندگی دارم...حالا فکر کن که تولد عشقت هم توو این ماه باشه...

خوب برای ثبت در تاریخ باید بگم که ولنتاین خیلی خوبی داشتیم...من براش تی‌شرت و گل و شکلات و اینا گرفتم و اونم یه کالکشن از چند تا چیزی که خیلی دوست دارم...یه شام رومانتیک ِ دونفره خوردیم و خیلی عالی بود همه‌چی...توو این مدت دو بار رفتیم قائم و اون برای ولنتاین من و من برای تولدش ادکلن گرفتیم...مهسای عزیززز دلم رفت...

دیگه اینکه چهارشنبه  6 اسفند شب مامان اینا اومدن خونمون که به خاطر 100 گرفتنام برام یه مجسمه‌ی بُرنز معرکه گرفتند که خیلی دوسش دارم...پنج‌شنبه هم که تولد هیوای عزیزم بود...مامانش اینا هم از صبح اومدند...هیوام ظهر از شرکت اومد و روز عالی‌ای رو دور هم داشتیم...غروب دایی هیوایی هم اومد و دیگه مردا نشستن پای حکم بازی کردن و ما هم کلی گفتیم و خندیدیم...جای مهسا بی‌نهایت خالی بود و همه‌ هر چند دقیقه یه بار اینو یادآوری میکردند...بعد از شام مراسم کیک و شمع داشتیم و کادو بازی...دست همگی درد نکنه...کلی شرمنده‌مون کردند..آخر شب همه رفتند...واقعا مامانامون اصلاااااااااااا نذاشتن من حس کنم مهمون دارم... همه‌ی کارها رو خودشون کردند...دستشون درد نکنه...

+ خدایا بی‌نهایت شکرت...تو الرحم الراحمینی...خدایا نعمت سلامتی و آرامش و برکت رو از من و عزیزام دریغ نکن ( آمیـــــن )

+ هیوااااایی مهربونم...عاشقتمممممم...ممنون بابت همه‌چی...

 

کادوی ولنتاین هیوایی به من

 

کادوی ولنتاین من به هیوا

 

 

 

 

تولدت مبارک عشقــــــــم...

تو را دارم اي گل، جهان با من است..

تو تا با مني، جان ِ جان با من است..

 چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات..

كران تا كران، آسمان با من است..

 چو خندان به سوي من آيي به مهر..

بهاري پر از ارغوان با من است..

 كنار ِ تــــــو هر لحظه گويم به خويش..

كه خوشبختي ِ بي‌كران با من است..

 روانم بياسايد از هر غمي..

چو بينم كه مهرت، روان با من است..

چه غم دارم از تلخي روزگار..

شكر خنده آن دهان با من است.. 

 

+ عزیزتریـــــنم...سالروز ِ تولد ِ وجود ِ نازنینت هزاران هزار بار مبارک...سایه‌ی پر مهرت بر سر من و زندگیمون همیشگی باد نفسم...دوستت دارم...بیشتر از تمام ِ ثانیه‌های گذشته و کمتر از همه‌ی لحظه‌های نیامده...

 

 

 

 

سلام دوباره...

سلاااااااااااام...

دیروز که دکور خونه رو تغییر دادم وسط کوزتینگ به این فکر کردم که وبلاگمم یه خونه‌تکونی اساسی میخواد...یه گردگیری درست حسابی...قالبش رو عوض کردم و حالا خیلی خلاصه وار و سعی میکنم به ترتیب بنویسم اتفاقات پیش اومده رو...

شنبه 1 آذر مهسای نازنینم اومد تهران...منم یکشنبه با چمدونم رفتم تهران و تا چهارشنبه مثل همیشه روزای عالی‌ای رو با هم گذروندیم...

چهارشنبه 5 آذر صبح از خونه‌ی مامان‌اینا رفتیم سمت مهرآباد و با کلی تاخیر پریدیم سمت مشهد...هتلمون مرمر بود که جزو هتل‌های نوساز به شمار میاد و واااااقعا تمیز و عالی بود...خوب قاعدتا بهترین بخش سفر زیارت بود که خیلی حالمونو خوب کرد...مخصوصا شب اول ساعت 12 رفتیم حرم هوا مه آلود بود و خیلی حالت معنوی‌ای داشت...5 شنبه هم باز به زیارت و گشت و گذار و خرید سوغاتی گذشت و شب هم با قطار برگشتیم و جمعه صبح تهران بودیم...خیلی انرژی مثبتی داشت واسمون این سفر و خیلی بهمون خوش گذشت خدا رو شکر..

شادی جووونم چهارشنبه 12 آذر اومد که مترو قرار گذاشتیم و رفتیم انقلاب کلی گشتیم و رفتیم کافه ورتا و بعدم تجریش و بازارچه و قائم و ناهارم لانجـــین که عالی بود...بعد اومدیم خونه که هیوایی توو ایستگاه مترو منتظرمون بود لباس عوض کردیم و سوغاتی خوشگل گرفتم :) و بعد یه کم استراحت رفتیم رستوران جوان و یه شام عالی خوردیم...فرداشم صبح تا یه مسیری رفتیم و شادی جوونم رفت امتحان و منم رفتم خونه‌ی مامان اینا...مهسایی هم جمعه رفت :((((

دیگه اینکه سه‌شنبه 2 دی شام  عمو بهروز عزیزم و زن‌عمو جون اومدند خونمون که وااااااقعا خوشحالمون کردند...کلی برامون چیزای خوشگل و خوشمزه آورده بودند...تا دیر وقت آلبوم دیدیم و گفتیم و خندیدیم...فرداش من رفتم امتحان دادم و اومدم و رفتیم خونه‌ی مامان اینا که به هممون خوش گذشت خدا رو شکر...بعدم با هیوایی قرار داشتیم و رفتیم دکتر که خدا رو شکر جواب خوبی گرفت عمو جونم و بعدم رفتیم مهمان صادقیه شام خوردیم و بعد عمو اینا راهی شدند ما هم برگشتیم خونه و جاشون خیلی خالی بود...

پنج‌شنبه 4 دی تولد سینا جون بود که یه جشن کوچولو داشتیم و بهمون خیلی خوش گذشت...

پنجشنبه ‌9 بهمن هم با هیوایی رفتیم انقلاب ناهار خوشمزه خوردیم و یه کم دور زدیم و رفتیم سینما ملبــــورن رو دیدیم که حرف نداشت...عالی بود...بعدم رفتیم کافه ورتای دوست داشتنی و وقتی اومدیم بیرون بارون می‌اومد و منم عااااشق تهران ِ بارونی...یه کم پیاده‌روی کردیم که حاصلش شد یه پازل هزار تکه‌ی ایفل...بعدم اومدیم خونه‌ی مامان هیوایی...

جمعه تولد مهسایی عزیز دلم بود...روز قبل کادوش رو هممون نقدی فرستاده بودیم...مامان هیوایی هم زحمت کشیدند و کادوش رو نقدی دادند :* غروبش هیوایی یه ایده داد و زنگ زدم به شادی مهربوووون و زحمت کشید کیک و شمع گرفت و برد دم خونه و مهسای عزیزم سورپرایز شد ( مرسی شادی که این روزا کلی برات زحمت دارم :**** )

این مدت همه‌ی امتحانامو 100 شدم و یه پیشرفت عالی توو زبان داشتم و جایزه هم از آقای گلم استار باکس گرفتم...شبا با هیواییم فرندز می‌بینیم و جفتمون عاشقش شدیم...

بچه‌های چند ترم اخیر زبان عالین...حسابی باهاشون دوست شدم...کلاس هم عالیه...بین دو تا کلاس با بچه ها چای می‌خوریم و خوش میگذره...معلم‌هامون فوق العاده‌اند و کلی چیزی داریم یاد می‌گیریم...

دوتا  اتفاق دیگه که توو این مدت افتاد این بود که با ویان نازنینم  قدیمی ترین و از بهترین دوستام که حکم خواهر رو برام داره و الان پاریسه کلی حرف زدیم و عالیییی بود و نشاط یکی از بهتری دوستای دوران دبیرستان که بعد از دیپلم ازدواج کرد و رفت استرالیا و چند وقته که توو فیس*بوک همدیگه رو پیدا کردیم به لطف وابیر یه عااااالمه حرف زدیم و شنیدن صداش و اینکه همون نشاط ِ دبیرستان بود کلی خوووب بود..یه گل پسر هم داره به اسم Nate که خیلییی دوسش دارم...

هیواییییم بازم ازت خیلی ممنونم به خاطر همه‌ی خوبیا و مهربونیات...خدا رو شکر میکنم به خاطر بودنت توو زندگیم...دوستت دارم عشقــــــــم...

و خدایا تو بهترینی...توی هر سختی و ناراحتی‌ای میدونم که تو هستی...همیشه هوامونو داشته باش...

غم نادیدن تو بار ِ گران است هنوز...

و بعد از رفتنت رسم ِ نوازش در غمی خاکستری گم شد...

بیســــــــت سال گذشت و غم از دست دادنت هنوز تازه‌ست...روح ِ پاکت قرین ِ آرامش باد پـــــــــــــــدرم...

سفرنامه...

چهارشنبه‌ی قبل نامه‌ی مهمان رو از موسسه گرفتم و چمدون بستیم و شب راه افتادیم...و من تمام راه رو خوابیدم صبح زود رسیدیم و مستقیم رفتیم خونه ی دایه...هیواییم رفت یه حلیم دبش خرید و بر بدن زدیم...هانا هم اونجا بود و خوب بود...نزدیک ظهر بارین و باران اومدند...کلی بزرگ شدند و شیطون‌تر و بلاتر...کلی از دستشون خندیدم...عصری رفتیم یه دور زدیم و رفتیم خونه‌ی عموی هیوا که خوب بود...اون یکی باران هم خیلی بامزه شده بود...شب اونجا بودیم و صبح رفتیم بهشت محمدی ..یه عاااااالمه سر خاک بابا نشستم و دلم باز شد...بعدم آقا بزرگ و دایی و بعد اومدیم خونه...عصر عمه‌اینا اومدند...شله زرد درست کردم که عالی شد و شب همه اونجا بودند...خیلی خوش گذشت...بچه‌ها بزرگ شدند و دوست داشتنی...شنبه صبح با مهسایی جونم رفتیم سفیر امتحان دادم که توو writing دوتا غلط برام گرفت...ناهارش خونه‌ی عموی هیوایی بودیم به صرف یه دلـــــــــــــــمه‌ی معرکه...بعد کتابمو چک کردمو دیدم کاملا درست بوده writingم...عصری با هیوایی یه سر رفتیم خونه‌ی نگین جونم یه 20 دقیقه نشستیم و رفتیم سفیر که من اعتراض دادم...هر چند نمره‌م 20 شده بود

شب من رفتم خونه ی دایه و هیوا رفت خونه ی عموش...بارین و باران اونجا بودند که خیلی خوب بود...یکشنبه شادی جونم اومد دم پارک دنبالم بعدم با نگین و آیرین و آترو سه را ادب قرار داشتیم و رفتیم کلی چیپس و ماست خریدیم و رفتیم امیریه...سمیه هم اومد...کلی عکس انداختیم و خندیدیم...عــــــــــــالی بود...بعدم آبمیوه خوردیم و بچه‌ها رفتند...موندیم من و نگین و شادی...میدون اقبال هیوا رو دیدیم و خوب بودبعد رفتیم دفتر مونایی و کلی خوش گذشت...بعد شادی و نی‌نی منو گذاشتند دم خونه و رفتند...عصری بازم باران و بارین اومدند و کلی برام شعر خوندن...بعد هیوایی اومد دنبال من و مهسا و رفتیم خونه‌ی عمو بهروز عزیــــــــــزم...

عالی بود...کلی با رضوان و مائده خندیدیم...آخر شب اومدیم خونه‌ی دایه...وسایلا رو جمع کردیم و صبح زود با کلی اشک از دایه و مهسا خداحافظی کردم و با هیوایی راه افتادیم سمت کرمانشاه...جاده بارونی و قشنگ بود...مستقیم رفتیم فرودگاه...هیوایی املت مخصوص و منم نسکافه با چیز کیک خوردیم و پرواز به سمت تهران...

+ از همون لحظه‌ی خداحافظی دلم واسه مَهســــا تنگ شد

+ خدایا شکرت بابت همــــه چی

 

 

اسفند ِ همیشه خواستنی...

بالاخره زمین چرخید چرخید و دورباره به اسفند ماه دوست داشتنی ِ من رسید...یعنی از لحظه لحظه‌ی اسفند میشه بوی نویی و تازگی رو حس کرد...

با اینکه از شلوغی خیابونا و مترو گاهی کلافه میشم ولی همه‌ی اینا می‌ارزه به این هوای عالی و بساط چهارشنبه‌سوری و سبزه و ماهی و ... توو پیاده‌روها...به دیدن باکس‌های بنفشه‌ی رنگی که دارن میگن بـــهار نزدیکه

من حتی عاشق خونه‌تکونی‌های آخر سالم با همه‌ی دردسراش...اینکه کلی وسایل و لباس‌های اضافه رو رد می‌کنم میره و خونه جون میگیره...‌لباسای ضخیم زمستونی رو جمع می‌کنم و لذت میبرم از خلوتی کمدها...

اینکه زندگی می‌افته رو دور تند و میخوام همه‌ی فیلما و کتابایی که توو لیست بود رو تا آخر سال ببینم و بخونم...

و اینکه همش توو ذهنم دارم حجم ِ کارای مونده رو اولویت‌بندی میکنم که به همش برسم و کلی ایده‌های نو دارم واسه سال جدید که باید مکتوبشون کنم

+ دوستت دارم آقای ِ مهربون ِ متولد ِ اسفندم



Happy Valentine....

از هفته‌ی قبل تا حالا کلا مریض بودم و شدیدا سرفه می‌کنم...

سه‌شنبه رفتیم خونه‌ی مامان‌اینا...غروبش هیوایی برگشت ولی من موندم تا پنج‌شنبه صبح...

اومدم خونه و عصرش کلاس داشتم که هیوا اومد دنبالم و رفتیم کادوی ولنتاین گرفت واسم (دوتاکتاب با تقویم شازده کوچولو و گُل)

شام خونه‌ی مامانش بودیم که خاله‌ بزرگش هم بود...بازم کلی با رویا گفتیم و خندیدیم...خوش گذشت...

+ مرسی هیوای مهربونم که هر سال ولنتاین رو برام خاطره‌انگیزتر از سال قبل می‌کنی...

+ با تو من عاشقترین زن دنیام...

یه بُرش از زندگی...

هوا واقعاااا سرده...حس میکنم خیلی کسلم...انقدر که صبح حتی نتونستم برم باشگاه...میرم فی*سبوک ...کامنت میذارم و کامنت میخونم...پست‌های جدید رو می‌بینم ولی سر حال نمیام..

هیوایی اس ام اس میده...لبخند میاد رو لبام...بلند میشم کابینت ادویه‌ها و کشوی دستگیره‌ها رو سروسامون میدم...رو کابینتا رو دستمال میکشم و یخچال رو یه کم خلوت می کنم...لباسای اضافه رو توو کمد دیواری آویزون می‌کنم و کتابای زبانمو جمع و جور می‌کنم...این وسط با مامان و مامانِ هیوا و مهساییم حرف می‌زنم...جارو برقی رو روشن میکنم و زیر و روی مبلا و تخت و فرشا و همه رو جارو می‌زنم...سامیکها رو تی میکشم و بادستمال جادویی نمدار همه جا رو اساسی گردگیری میکنم...دو سه قاشق الویه‌ی ناهارمو سرپایی میخورمو از بالای کمد دیواری وسایل نقاشی‌و میارم پایین...یه تابلوی نیمه کاره‌ی گل رُز دارم که دلم میخواد تمومش کنم...رنگ روغنا و قلم موهامو بو میکنم و خوشم میاد...از توو وسایل بابا یه دفتر میکشم بیرون..دفتر حساب و کتاب...صفحه‌ی اولش وسط اسم‌ها و عددها یه نوشته‌ی کوچیک می‌بینم ( برای پی بردن به شکوه روز باید تا غروب انتظار کشید..) خط قشنگ باباست...زیرشم امضا کرده...فکر میکنم انتظارش چقدر کوتاه بوده و چه زود غروبش رسید..اشکام قل میخوره روو صورتم...دلم هواشو کرده..دلم تنگ بهشت محمدیه...

اس ام اس هیوا میاد...به موقع..خوشحالم که دارمش...خدا رو شکر....جواب میدم و از خوندن جوابش میخندم...یه بسته مرغ واسه شام میذارم بیرون...با یه کم اسفناج پخته واسه بورانی...

ماگ دوست داشتنیمو پر از چای لیمویی میکنم با یه تیکه دارچین و یه قاشق عسل کنار بخاری میشینم...خونه برق میزنه..کتابمو باز میکنم...حالم خوبه...دیگه کسل نیستم...

این روزا...

ترم قبلی رو با نمره‌ی 100 تموم کردم و تعطیلات 7 روزه‌ی بین دو ترم رو هم خونه‌ی مامان‌اینا بودم...خاله بزرگه هم دو سه روزی اونجا بود که خوش گذشت...یه روز همگی رفتیم مرکز خرید نزدیک خونه‌ی مامان و یه روز هم با شقایق و مامان رفتیم شانزه لیزه مامان ماکسی و یه سری خرده ریز خرید...کلی هم توو جمهوری و ولیعصر دور زدیم و خوب بود...

هفته‌ی قبل هیوایی ماموریتِ اصفهان رفت که گز آردی آورده که من عاششششقششششم...با پولکی و صندوقچه‌ی نگین کاری و کیف پول سنتی خیلی خوشگل...مرسی عشقم...

پنج‌شنبه خونه‌ی مامان هیوایی بودیم که طفلک کلیه درد داشت و دوتا سنگ انداخت...خیلی ناراحت بودم واسش...

امروزم صبح من رفتم سفیر واسه ثبت نام ترم جدید...از اونور یواش یواش پیاده اومدم و یه کم خرده ریز گرفتم...

"بینایی" و "خداحافظ گاری کوپر" رو خوندم که عالییی بودند...black swan رو هم دیدم که محــــشر بود...اینم از این روزای ما...

از این روزا...

وقتی نطق میکردم که مزه‌ی زمستون به سرماشه فکر اینجارو نکرده بودم که توو خونه با کلی لباس تازه باید یه پتو هم دورم بپیچم که گرمم شه...

ولی کلا این روزا خوبه...صبح‌ها که هیوا میره یه ماگ بزرگ چای یا دمنوش درست میکنم و میشینم پای فیلم دیدن البته بدون زیر نویس که زبانم بهتر شه...یه قسمت از How I met your mother رو دیدم ...خوب بود ولی متاسفانه فصل اولش رو کامل ندارم و باید پیدا کنم و تا اون موقع دارم friends رو دانلود میکنم و می‌بینم...

چند روز پیش friends with benefits رو دیدم که جالب بود...این مدت کتاب "کافه پیانو" رو خوندم که خوندنش رو به همه توصیه میکنم بس که عالی بود...و" کوری" که مسلما محشر بود..."جاناتان مرغ دریایی" که یه داستان کوتاه ولی خیلی آموزنده بود و برای بار نمیدونم هزار و چندم "بابا لنگ دراز" که هر بار میخونم کلی ازش انرژی‌های مثبت میگیرم...الانم "بینایی" و "خداحافظ گاری کوپر'' رو توو لیستم دارم...

مهسا جونم برای چهلم مامانی اومده بود و چند روزی موند که منم مدام اونجا بودم و خیلی بهمون خوش می‌گذشت...

این مدت برعکس چند وقت گذشته که همش یا خونه‌ی مامان بودیم یا مامانِ هیوایی اکثرا خونه بودیم و من که کلا صبح تا شب تنهام ولی در عوض کلی کارای مفید انجام میدم و از وقتم خیلی استفاده میکنم...حدود 300 تا لغت و اکثر فعل‌ها رو دارم با لایتنر میخونم و تصمیم دارم از این به بعد به جز short story درسیم داستان‌های کوتاهی که توو خونه دارم رو هم بخونم...

+ خدای خوبم همیشه‌ی همیشه هوامونو داشته باش...

صرفا جهت ثبت در تاریخ :))))

امروز بیست و سوم... ما سه‌سال و ‌سه‌ماه و ‌سه‌روزه که زیر یه سقفیم...

+ کشف هیواییم بود..

+ خدایا همیشه هوامونو داشته باش...

:))))

در مورد من که واقعا همین‌طوره :)))))




روزانه...

روزا خیلی عادی مسیر خودشونو طی میکنند...ترم قبلی تموم شد و من با نمره‌ی 100; top student شدم...

تعطیلات 6 روز‌ه‌ی بین دو ترم رو خونه‌ی مامان اینا بودم که خیلی بی‌تاب مامانیه...تا یاد یه خاطره‌ی کوچیک می‌افتیم زار‌زار گریه می‌کنه و به سختی می‌تونیم آرومش کنیم...همش به هیوا میگم پارسال این موقع‌ها فکرشم نمیکردم که امسال نه مامانی باشه نه آقا‌بزرگ...روحشون شاد...

ترم جدید از پنج‌شنبه‌ی قبل شروع شد...بالاخره این تب بافتنی بافتن که این روزا همه‌گیر شده منم گرفت و توو اون چند روز که خونه‌ی مامان‌اینا بودم کاموا گرفتم که مامان بهم بافتنی یاد بده...الان من یه ممول بانوام که سه مدل بافت یاد گرفتم و شال‌گردن هیواییم رو با یه پیچ وسطش دارم می‌بافم...حسابی راه افتادم و باز در راستای پیشرفت پشتکار و اراده‌م خیلی بهم حال میده...چرا که قبلاها هزار بار دوست داشتم یاد بگیرم ولی همش به بهونه‌های الکی دنبالش رو نمیگرفتم...

دیشبم تا ساعت 2:30 گذشته‌ی اصغر فرهادی رو دیدیم و خـــیلـــی لذت بردیم...

+ دلم میخواد بگم زندگی من بدون مشکل نیست و منم مرفه بی‌درد نیستم...ما هم مشکلات ریز و درشت خودمون رو داریم که توو هر زندگی‌ای هست...فقط من کلا آدم مثبت‌نگری‌ام و دلم می‌خواد اون چیزی که توو ذهن خودم و همه می‌مونه شیرینیهای زندگیم باشه...و مهمتر اینکه من دارم یاد میگیرم چطور از کوچکترین‌ شادی‌های زندگیم لذت ببرم...

مرگ پایان کبوتر نیست...

دارمت دوست ولی چاره به جز دوری نیست...

خوش از آنم که تو را پیش خدا می‌بینم...


شنبه 18 آبان یکی از عزیزترین‌هامو از دست دادم...مادربزرگ نازنینم که اندازه‌ی مامانم دوستش داشتم از بین ما رفتند...

مامانی جونم روح بزرگت شاد و آسمانی...

یاد مهربونی‌های بی‌دریغت همیشه در خاطرمون جاودانه‌ست...

ممنونم...

ممنون که توو این روزای بلاتکلیفی از همیشه مهربونتری...



+ من همه‌ی انرژی‌مو از تو می‌گیرم...ممنون که پایه‌ی همه‌ی آرزوهامی...

+ دیدن فیلم تولد 5 سالگیم و بابا و مهسا و همه‌ی روزای قشنگ بچگی با کلی بغض...بازم ممنونتم هیواییم...

+ خدایا صدها هزار بار شکرت به خاطر داشتن هیوا و همه‌ی چیزای خوبی که دارم...همه‌ی عزیزامو به تو سپردم...مراقبشون باش همیشه...

کمکمون کن یا الرحم الراحمین...

سفرنامه...

سلام...

یه هفته‌ای میشه که از سفر اومدیم...دیدن عزیزامون بعد از چند ماه واقعا لذت بخش بود...سه شب اول رو حنابندون و عروسی بودیم که خیلی خوش گذشت...مخصوصا اینکه یکی از عروسی‌ها نگین عزیزم هم اومد و کلی حرف زدیم و سبک شدیم...

دیدن دایه و عمه‌ها و عموها خیلی بهم چسبید...بارین و باران خوشگلم که دلبری میکردند و کیان جیگر که کلی بزرگ شده بود و با من لج افتاده بود...و از همه بیشتر مهساییم که بازم کلی روزای خوب رو با هم داشتیم...عید قربان رو اونجا بودم و قورمه‌سبزی دایه و همه‌ی خانواده‌ی پدری که دوسشون دارم بودن...چقدر دیدن عمو بهروز  خوب بود...

سر خاک بابایی و آقابزرگ و دایی هم رفتم و دلتنگیهام رفع شد...

کلاسام رو رفتم سفیر اونجا پیش شادی جونم که کلی بهمون خوش میگذشت ...یه روز با بچه‌های دبیرستان (نگین و آیرین و شادی) و مهسا رفتیم آبیدر که حرف نداشت...با کیانا جون و عمه بزرگه رفتیم استخر عالی بود...یه سر رفتم دفتر مونایی و دیدمش...یه روزم که رفتیم تولد نگین که به خاطر من 2 ماه عقبش انداخته بود...

با مهسا و هیوام رفتیم پارمیس و غروب...به یاد ایام قدیم که اونجا بودیم...و با کلی اشک و دلتنگی واسه مهسا و همه‌ی عزیزام اومدم...

الان همش فیلم‌های کیان و بارین و باران و کل عکسای اونجا رو نگاه میکنم و هی دلم تنگ میشه...

الانم همش دودلیم که باز برگردیم اونجا یا نه...

خدای مهربونم این روزای پر از دودلی و تردید و بلاتکلیفی رو با اون چیزی که خودت صلاح میدونی تمومش کن برامون...


10 آبان ;))))


لحــــظه‌ی دیــــدار تــــو شد روز میـــلاد من...


+ مبارک باشه ;))))))

نوزده سال گذشت...

یه قصۀ قدیمی

یه قصه گوی خسته

وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته چه سخته..


میگن "هر دختری شاید یه روز شاهزاده‌شو پیدا کنه اما پدرش تا ابد پادشاه قلبش خواهد ماند"

و قلب من تا ابد سوگوار پادشاهش میمونه...

امروز نوزدهمین سالگرد درگذشت مهربون‌ترین و بهترین پدر دنیاست...

انگار هر سال نبودن حضور عزیزش بیشتر خودشو به رخمون می‌کشه...



قبل از سفر...

واااااااااااااااااای چقدر هوا سرد شده...دیگه ژاکت و جوراب جواب نمیده...دیروز بخاری‌ها رو در‌آوردیم ولی کسری شیلنگ داشتیم...گذاشتیم واسه وقتی که از سفر برگردیم...به سلامتی فردا عازمیم...همراه پدر و مادر هیوایی...

از دیروز من کم کم چمدونامونو بستم...الان تقریبا تمومه...بعد از ناهار میریم خونه‌ی مامان هیوا و فردا صبح راه می‌افتیم...دیروزم از موسسه نامه‌ی مهمان گرفتم واسه اونجا...

یکی دوهفته‌ای نیستم....

بابا...

حس خوب دیدن خواب بابا........................ 


پل چوبی...

پل چوبی رو چند روز پیش دیدیم...بد نبود...

عشق یعنی حالت خوب باشه....


روزانه...

5 شنبه اولین جلسه‌ی ترم جدید زبان بود...

معلممونو دوس دارم...خیلی دقیق و جدیه توو کارش و این باعث میشه که ما هم با انگیزه‌ی بیشتری کار کنیم...

جمعه خریدهای عروسی میثم رو آوردند که از صبح تا غروب خونه‌ی خاله‌‌ی هیوایی بودیم و خوب بود...

مامانی بیمارستان بستریه...شنبه من رفتم تهران که مامان بتونه بره پیشش...تا دیروز ظهر خونه‌ی مامان بودم...خاله بزرگه هم اونجا بود...دیروز ظهر صادقیه با هیوام قرار داشتم که ناهار رفتیم فود کورت میهمان به صرف ته‌چین و پیتزا و لازانیا که محشـــــــر بود غذاش...خیلی خوش گذشت...

عصرم رفتم کلاس و هیوا اومد دنبالم و اولین باقالی پاییز رو با سرکه و گلپر فراوون خوردیم...شب خونه‌ی مامانش بودیم...ولی از نصف شب حال هیوام بد شد و هممون تا صبح بیدار بودیم...صبح بهتر نشده بود رفتیم دکتر که براش یه عالمه قرص و آمپول با یه سرم بزرگ نوشت و دو ساعتی زیر سِرُم بود...منم همش بغض داشتم...

دردش به جونم...

الانم بهتر شده و خوابیده...امیدوارم تا شب حالش خوبِ خوب بشه...


بوی نارنگی...

واسه من پاییز واقعی با بوی نارنگی شروع میشه ;))))))


روزانه...

امتحان فاینال زبانم رو عالی دادم و نمره‌ی کامل گرفتم و مجموعا نمر‌ه‌م 99.5 از 100 شد...

0.5 نمره کسری‌مم مال میدترم بود...خدا رو شکر top شدم...امروز عصر هم میرم ثبت نام واسه ترم بعدی که توو این هفته شروع میشه...

مهساجونم هم رفت...پریشب هم سینا جون رفت و ما تهنا شدیم

دو سه روز خونه ی مامان اینها بودم که خاله بزرگه هم اونجا بود و خوش گذشت...دیگه این که تا آخر مهر ایشالا یه سفر در پیش داریم که 2 تا عروسی دعوت داریم یکیش مال پسر عموی هیوایی و اون یکی میثم که هم پسر خاله و هم پسر عموی هیوا می‌شه...دوتاش هم پشت سر هم...ولی خوب خوشحالترم که دیدار ها تازه میشه و همه رو می‌بینم..

واسه این پاییز خیلی برنامه دارم...یه دفتر خوشگل گذاشتم واسه ثبت برنامه ها و اهداف...این مدت همش دارم رو پشتکار و اراده‌م کار میکنم...حس میکنم خیلی بهتر از سابق شدم...

قرار گذاشتیم با مامان مرتب بریم استخر... و کلی برنامه های دیگه با هیواییم و مامان مهربونش...باشد که رستگار شویم...

هفته‌ی قبل یک روز و نیم کامل وقت گذاشتم و آشپزخونه رو حسابی تمیز کردم و امروزم دارم کمد دیواری‌ها و لباسها رو سر و سامون میدم...

هوا خنک شده و حسابی حال و هوای پاییز داره...امیدوارم روزای خوبی در پیش داشته باشیم...

+ دوستت دارم عـــــــــشقم...


پاییز مبارک...

امیدوارم هممون بهترین روزها رو توو این پاییز داشته باشیم... (آمــــین)